سوختن
چشمانش آن گونه دلم را سوزاند که آبی برای التیابش نیافتم
غرق در نگاهش،که در خیال خود بر کشیدنش ترس داشتم
و لحظه ای به دور از همه به تماشای او نشستم،...
کم کَمَک ضمیر دلم به پرواز درآمد
پروانه ای شد بر گرد یار،که هنوز هم بی او به خیالش می گردم...
و نتوانستم بر لبانم...
آه،دور از من و آغشته به خونم
با همه و جدا از خویشم
شب ها که از یاد نگاهش بیدارم،تنها اشک تسکینم می شود
تسکینی که از عمرم می کاهد و لرزه بر جانم می اندازد
و نمی دانم کی...!؟
و ترس از آن دارم طعمه ی زمان شویم
و مثل کبوتران آسمانی،صید بی رحمان شویم...
مه یار
با یاد خدا و با سلام