این چند خط شعر حقیرانه ی خویش تقدیم عاشقان باخته ای ایست که دیگر هرگز ره و کوی یار را ندیند:

یا هو

روزی میگفت دوستت دارم

روزی میگفت بی تو نمیتوانم

روزی میگفت تو بمان کنارم

روزی میگفت تو کن صدایم 

 

روزی آمد که گفت

دگر خبر از من مگیر

دگر از من حال مپرس

دگر از من رو تابان

دگر کافی است 

 

روز سوم آمد و گفت

ای یار باوفا

هستی هنوز؟!!!

 

گفتمش آری

تو گر خواهی با توام تا به ابد 

 

شنید این سخن و سالها رفت

باز آمد و گفت به فکرت بودم

گفتمش این بار:

می خواهمت اما

دلم را شکسته ای !!!!

گفت ای یار:

کار ما شکستن است

 گفتم حال خاکسترم ،

باد میبرد مرا

تو چگونه خواهی شکست؟!

 

لحظه ای ماند و خیره به نگاهم

گفت دوستت دارم

گفتم آزرده ای دلم را

دیگر با تو نمی توانم

 

گفت،بار دیگر بار دیگر

گفتم عشق بازی نیست

گفت،برو نمیخواهمت

این بار با لبی سرخ

با دلی از غم

گفتم که میروم

و رفتم

 

"با یاد تو زیستن

بِه از با تو بودنست

عمری به یادت گریستن

به از با تو ماندنست"

 

و این شد آخرین حرف من

در سرابه ی عشق منجمد

در کاشانه ی بی متصل:

"عشق فریب است فریب"

مه یار-تبریز۹۱

"با عرض پوزش خدمت دوستان عزیزم،که این آخرین مطلب من می بود تا روزی که به خود آیم."