امروز داشتم تو خونه تکونی سال جدید کمک می کردم که یاد یه خاطره ای افتادم که حال و هوامو عوض کرد .

فکر کنم سه چهار سال پیش بود . از ورزش ( فوتسال ) برمی گشتم خونه که تو راه یه پیرزن صدام زد .

رفتم سمتش که ببینم چی میگه . بهم گفت که نمی دونم دارم خونه تکونی می کنم ، پرده های خونه رو نمی تونم در بیارم . میای خونه باز کنی تا بشورم ؟

منم پیش خودم گفتم بریم کمک کنیم و گفتم باشه .

اون جلوتر می رفت و منم افتاده بودم دنبالش . وارد چندین و چند کوچه شدیم ( چون محله قدیمی بود کوچه ها همه تنگ بود ) . من یواش یواش ترس برم داشته بود که نکنه اتفاقی واسم بیفته .

خلاصه در یه خونه ی چوبی رو باز کرد رفتیم تو . خونه که چه ارز کنم . واقعا جای موندن نبود . یه طرفش ریخته بود و کلا وضعیت خوبی نداشت .

رفتیم داخل نگاه کردم ببینم این پرده که می گه کو ؟ خودش نشونم داد گفت اینا رو باز کن .

فکر کنم از تعریفی که از ظاهر خونه گفتم فهمیده باشین پرده هاش چی می تونست باشه .

خلاصه باز کردم و اونم دعای خیری کرد و برگشتم .

ما به چی ها  فکر می کنیم و اون بیچاره و امسال اون به چی؟ خیلی هامون از اینکه مدل خونمون واسه سال جدید عوض نشه دق می کنیم .

ای بابا . کاش همچین چیزایی رم ببینیم .

ولی الان که به اون فکر می کنم به خودم تاسف می خورم .با اینکه اون وضعیت رو دیدم کاری نکردم .

یه پرده ی ساده می تونست اون پیر زنو خیلی خوشحال کنه و خیلی کارهای دیگه که می شد انجام داد.

 

امروز دوباره رفتم اونجا . خونه ای نبود دیگه ...