جاتون خالی، با خانواده رفته بودیم کربلا

من در حین سفر یادداشت هایی رو برمیداشتم از اتفاقات افتاده تو سفرمون

خودم که هروقت می خونم خاطراتش زنده میشه، گفتم شاید خالی از لطف نباشه شما رو هم شریک کنم :

یکشنبه 29/12/89    ساعت 10:20 شب

تو شهر قصر شیرین تو هتل هستم، حدودا 5 ساعت دیگه سال تحویل میشه و حدودا 7 ساعت دیگه ما می ریم به طرف گمرک. بعد از شام با بابا و محمد (برادرم) رفتیم تو شهر یه چرخی بزنیم، از یکی پرسیدیم مرکز شهر از کدوم طرف میرن، اول گفت مرکز شهر رو صدام خراب کرد بعد بهمون نشون داد. ما هم رفتیم با پای پیاده مسجد جامع رو پیدا کردیم که سال 71 بازسازی شده بود (بعد از جنگ) بعد موزه مردم شناسی رو دیدیم که تو بنای یک کاروانسرای قدیمی ایجاد شده بود.

دوشنبه   8 صبح

تو گمرک خسروی هستم بعد از اینکه گذرنامه ها رو مهر خروج زدند (به تاریخ 1/1/90)، منتظریم که از سالن خارج بشیم. پشت در تو حیاط یه تابلو هست که روش نوشته به طرف عراق

سه شنبه 2/1/90    ساعت 1:18 بامداد

الان که دارم می نویسم تو هتل قصرالسعید هستم

صبح بعد از اینکه از طرف ایرانی گمرک گذشتیم توی طرف عراقی بعد از کلی معطلی و بلاتکلیفی موفق شدیم رد بشیم و بریم وسایل خودمون رو از بین چندید تن اسباب و ساک که توسط سگ آمریکایی ها تفتیش شده بودند برداریم و سوار اتوبوسمون بشیم

 همونجا معلوم شد که برخلاف تصور مسافرین، اولین امامی که طلبمون کرده همون اولین امامه و باید عازم نجف بشیم. یکم که از گمرک دور شدیم تو یه منطقه خاکی پارک کردیم، نهار و دسر دادن و به هر اتوبوس یک نفر مامور امنیت دادن، در ضمن برای هر چهار اتوبوس دو تا شاسی بلند به عنوان مامور امنیت اختصاص می دادن که افرادش مسلح هم بودند

بعد عازم بغداد شدیم و حدودا یک ساعت تو خیابان های بغداد معطل شدیم، چرا که دوشنبه تعطیلات آخر هفته بود و خیابون ها ترافیک بودن و هم اینکه موقعی که آمریکایی ها تو خیابون دارن حرکت می کنن هم باید بهشون راه بدن، هیچکس حق نداره از اونا سبقت بگیره و هم نباید در یک خیابان تک بانده در خلاف جهت آن ها حرکت کرد. بعد به طرف نجف الاشرف حرکت کردیم که حدودا 5/1 ساعت بعد از اذان مغرب رسیدیم . . .