زباله خونه ما...
مامانم گفت:اوغول پاشو این زباله ها رو بذار دم در.
گفتم:مامان نمی بینی هوا سرده امروز رو بی خیال فردا می ذارم دیگه!!!
مامانم گفت:الان 3 روز فردا فردا می کنی .پاشو از همه جا زباله می باره. زندگی مون بوی آشغال گرفته.دو بالامسان.تبلی نکن.
دیدم نه دیگه امروز رو نمیشه کاری کرد. به زور پا شدم و چند کیلویی زباله از چند منطقه خونه از جمله آشپزخانه و از حیاط که هوا بس ناجوان مادانه سرد بود با حالت ویبره ای (می لرزیدم) جمع کردم.
جلوی خونه ما از اون سطل های بزرگ زباله اوتوماتیک هست که 20 قدمی باید پیاده برم .
در رو باز کردم و چند قدمی هنوز نرفته بودم , چشمم افتاد به سطل و دیدم جوانی هم سن خودمون عین موتور جستجوی گوگل در حال گشتن سطل زباله است.
چند ثانیه ای نگاه کردم و واسه اینکه من رو نبینه زود برگشتم و از لای در نگاه کردم.
دیدم بلی ی ی ی ی ی ی ......

بیچاره دنبال پلاستیک و نایلون....(نان شب) می گشت.
چند دقیقه ای نگاش کردم. بعد از اینکه یه کم خرت و پرت پیدا کرد راهی سطل دیگه شد...
رفتم و آشغال ها رو انداختم تو اون سطل و واسه اولین بار یه نگاهی کردم , ببینم چی میشه از این جا پیدا کرد؟
چون من از فاصله 2 متری با حرکت پرتابه زباله ها رو پرت میکردم و میومدم.
دیدم به چیزی که حاضر نبودم نزدیک بشم نان شب ...

حالت ویبره کاملا قطع شد و برگشتم خونه و گفتم: مامان دیگه آشغال نداریم بذارم بیرون؟
و مادرم جوابی نداشت جز یک نگاه ...
با یاد خدا و با سلام